تبليغاتX
به نام خالق یکتا

دوستت دارم

نمی دونم تو الان کجایی و داری به چی فکر میکنی ؟

 

اما اینو میدونم که اصلا از یادم نمی ری  

 

دلم خیلی برات تنگ شده 

 

نمی دونم چرا وقتی یادت می افتم یا اسمت میاد اشکهای منم همین طوری میاد

  

میدونی چیه .......

  

دارم با تو حرف میزنم تویی که تمام زندگی منی 

 

تویی که اگه نباشی منم نیستم

  

تویی که تمام نفسهای من به نفسهات پیوند خورده

  

سرت رو بگیر بالا و خوب به من نگاه کن

  

مخاطب من تویی خود خودت

  

تویی که وجودت بهم آرامش میده

  

تویی که از وقتی اومدی شدی تموم زندگیم  

 

بی تو من میمیرم

 

 

 

 

زندگي ... هوس نيست... اول فقط ميشناختمت ... يك روز باهات حرف زدم ، بعدا فقط يك دوست بودي ، يك كم گذشت ، بهترين دوستم شدي ... همه حرفهام رو بهت ميگفتم ، خوشحالي و ناراحتي همديگر رو ميدونستيم ، نصيحتم ميكردي و دلداريم ميدادي ، يا اينكه با خوشحالي من سهيم ميشدي . زمان گذشت ... كم كم به هم نزديكتر شديم ، از همه زندگي هم با خبر شديم ، خوب و بدش مهم نبود ... اينكه هردومون يكي رو داشتيم باهاش درد دل كنيم قشنگ بود . بازم گذشت ... گذشت ... گذشت ... هر روز برام عزيزتر ميشدي ، هر از گاهي ناخود آگاه دلم بدجوري تنگت ميشد ... به روي خودم نمياوردم ، ميگفتم : اينم ميگذره ... نگذشت ... يك روز بهم گفتي كه دل تو هم تنگه ... گفتي كه خيلي دلت تنگه ، گفتي كه دوستم داري ، منم دوستت داشتم ... سكوت كردم ... هيچي نگفتم ... ميترسيدم ! از چي ؟ خودم هم نميدونستم ، باز هم گذشت ... ديدم بدون تو خيلي سخت شده ، بهت گفتم ... بهت گفتم كه همه چيز من هستي ، بهت گفتم چقدر دلم تنگه ، بهت گفتم كه چقدر براي بودن باهات بي صبرم ، ميترسيدم ... يرسيدي چرا ؟ نميدونستم ... گفتي كه ترس نداره ، باورم نميشد ... عاشق شده بودم ! اينقدر اين كلمه رو توي كتابها و شعرها و گفته ها به سلاخه كشيدن كه ديگه باورم نميشد عشق وجود داشته باشه . فكر ميكردم هوسي بيش نيست ... نميدونستم چه جوري فرار كنم ، كجا برم ، به كي بگم ، به خودت گفتم ... گفتي كه هست ، عشق هنوز هست ، هوس نيست ! دلم آروم شد ... خيلي آروم شد ، تازه فهميدم كه دنيا چقدر قشنگه ، تازه فهميدم كه تا شقايق هست ، زندگي بايد كرد ... تازه فهميدم كه عاشق شدم و اميد وصال قدرت هر كاري رو بهم داد ، هر كاري ... آره ، عشق است و با اميد رسيدن بهش ، كوه رو از جا ميشه كند . چه حال و هواي عجيبي است ... توي آينه لبخندي به خودم زدم و گفتم : هوس نيست ، عشق است و چقدر قشنگه ...

                                                          

 


 

نوشته شده توسط شیرین و حمید در یکشنبه 9 تیر1387 ساعت 9:43 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


تا کی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 
 
 
تا کی؟
 
 تا کی عاشق باشم و از عشقم دور ؟ تا کی اسیر تنهایی هایم باشم و از یارم دور .....؟
تا کی باید به خاطر دوری تو اشک بریزم و حسرت آن دستهای گرمت را بکشم...؟
 تا کی باید از خدای خویش التماس کنم تا تو را به من برساند ، نزدیک و نزدیک تر کند
 تا بتوانم تو را در آغوش بگیرم؟... تا کی باید صدای غم انگیز آواز مرغ عشق را بشنوم
 و دلم برایت تنگ شود؟ تا کی باید غروب پر درد عاشقی را ببینم و دلم بگیرد!

تا کی باید تنهایی به خورشیدی که آرام آرام به پشت کوه ها می رود را نگاه کنم و
 تا کی باید لحظه ها و ثانیه ها را یکی یکی بشمارم تا لحظه دیدار با تو فرا رسد؟ خسته ام !
 یک خسته دلشکسته عاشق بی سر پناه.... عاشقم ! یک عاشق دیوانه سر به هوا .....
تا کی باید کنج اتاق خلوت دلم بنشینم و با قلم و کاغذ درد دل کنم؟...
 تا کی باید دلم را به فرداها خوش کنم و پیش خود بگویم آری فردا وقت رسیدن است!

تا کی باید در سرزمین عشاق سر به زیر باشم و چشمهای خیسم را از دیگران پنهان کنم؟
 تا کی باید بگویم که عاشقم ، ولی یک عاشق تنها ، عاشقی که معشوقش در کنارش نیست!
تا کی باید به انتظارت زیر باران بنشینم و همراه با آسمان بنالم و ببارم....
 و تا کی باید با دستهای خالی ، با آغوش سرد ، با دلی خالی از آرزو و امید ، با چشمانی
 خیس و شاکی زندگی کنم؟ آری تا کی باید تنها صدای مهربان تو را بشنوم
 ولی در کنار تو نباشم عزیزم! تاکی؟
 
 
 
Image hosting by TinyPic


 

نوشته شده توسط شیرین و حمید در سه شنبه 4 تیر1387 ساعت 1:8 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


تنها تو میدانی

کمی دوستم داشته باش

بگذار با ابرهایم مدارا کنم

تنها تو میدانی

داستان این بغض و آن ترنمهای شبانه را

بگذار این راز بماند سر به مهری که تنها تو دانی وشب

بگذار تنها از این عشق من بمانم و تب

 

آغوشت،

            این آخرین خاکریزم را از من مگیر

من در ین خاکریز زمین گیر گشته ام ،

هیهات که بسترش از حریق این تب و گرمای آن آغوش چون استواست

هر شب با چه شتاب کودکانه ای می جو یمت

هر صبح با چه غرور ابلهانه ای می بازمت

غرور من بود یا دست روزگار؟

چه مستانه سر داده ام مهر برداشتن زین راز سر به مهر

زبانم چون کودکان

چه شیرینی می کند در دهان

در اوج خلسه ام یا نشئه حضور تو

قلبم می تپد انگار چون رعد در آسمان

 

میدانی،

            دلم گرفته است از این فاصله ها

            از این بی بر جوانه ها

            در این شبهای تنهایی بی انتها

            وین سحرهای سیاه تر از یلدا

 

کمی دوستم داشته باش

بگذار با ابرهایم مدارا کنم

 


 

نوشته شده توسط شیرین و حمید در چهارشنبه 29 خرداد1387 ساعت 6:28 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


دوستان ماوس را رو گل رز بگردونید
 
 
عشق زیباترین آفریده خداست که در قلب بنده اش قرار داده

چشم چشم ،دو ابرو ، نگاه من به هر سو، پس چرا نيستي پيشم؟

نگاه خيس تو كو؟

گوش گوش دوتا گوش،دودست باز يه آغوش، بيا بگير قلبمو، يادم تو را فراموش....!

چوب چوب يه گردن، جايي نري تو بي من، دق ميكنم ميميرم، اگه دور بشي از من...!

دست دست دو تا پا، ياد تو مونده اينجا، يادت مياد كه گفتي: بي تو نميرم هيچ جا....!

من؟

من؟

يه عاشق، همون مجنون سابق


 

نوشته شده توسط شیرین و حمید در دوشنبه 20 خرداد1387 ساعت 11:59 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


دل سرد به عشق تو

رفتی برو به سایه حق می سپارمت

حق آگه است که تا به کجا دوست دارمت

رفتی برای خویش بمانی نه بهر من

از عشق خویش میگذرم می گذارمت

........                          

با بودن تو بودم با رفتن تو نیست

در رفتن تو چشم دل سخت گریست

گفتم به دل که گریه نکن صبر پیشه کن

گفتا چو رفت خانه جانم زبن تهی است

.........

من راضیم که بی تو بمانم تهی دلم

اما تو شاد باشی و جان تو بی الم

شاید نبوده قسمت من با تو بودنم

شاید نصیب من نشود آنچه مایلم

 



 

نوشته شده توسط شیرین و حمید در پنجشنبه 16 خرداد1387 ساعت 4:43 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting