آنقدر شوق تو دارم كه خدا مي داند.
لب از تو بوسه از تو . خواهش از من
بهانه از تو و نوازش از من...
توئی بسته به جونم... وای میمیرم اگه بی تو بمونم...
میشینم سر راهت خسته ی خسته...
به پات گل میریزم دسته به دسته...
توی بسته به جونم وای میمیرم اگه بی تو بمونم...

آخر از شهر دلت بیرون کنی من را چرا؟
با کلام سرد خود افسون کنی من را چرا؟
من که در عشقت شدم رسوای شهر قصه ها
باز با تیر نگاهت خونین کنی من را چرا؟
بعد مرگم روزگاری بر سر خاکم بیا
سنگ را بردارو جسم خسته ام را کن صدا
گر پس از صد سال بشکافی تو سینه ام
در درون سینه بینی شعله عشق و وفا
جسم صد چاکم به پاخیزد به پاس دیدنت
خاک اگر باشد کند آغوش از بهر تو باز