کمی دوستم داشته باش
بگذار با ابرهایم مدارا کنم
تنها تو میدانی
داستان این بغض و آن ترنمهای شبانه را
بگذار این راز بماند سر به مهری که تنها تو دانی وشب
بگذار تنها از این عشق من بمانم و تب
آغوشت،
این آخرین خاکریزم را از من مگیر
من در ین خاکریز زمین گیر گشته ام ،
هیهات که بسترش از حریق این تب و گرمای آن آغوش چون استواست
هر شب با چه شتاب کودکانه ای می جو یمت
هر صبح با چه غرور ابلهانه ای می بازمت
غرور من بود یا دست روزگار؟
چه مستانه سر داده ام مهر برداشتن زین راز سر به مهر
زبانم چون کودکان
چه شیرینی می کند در دهان
در اوج خلسه ام یا نشئه حضور تو
قلبم می تپد انگار چون رعد در آسمان
میدانی،
دلم گرفته است از این فاصله ها
از این بی بر جوانه ها
در این شبهای تنهایی بی انتها
وین سحرهای سیاه تر از یلدا
کمی دوستم داشته باش
بگذار با ابرهایم مدارا کنم
